تبليغاتX
ریشهای خشکیده



هرکس در زندگی آرزویی دارد

 

و من تنها آرزویم مرگ است

 

هرشب به موقع خواب مرگم را آرزو می کنم

 

و گمان می کنم که امشب قرار است

 

 تنها ارزوی دیرینه من بر آورده شود

 

اما چه سود که این رویای شیرین

 

  به خیالی خام و تلخ تبدیل می شود

 

و باز خورشید نورش را بر جسد من می اندازد

 

و ندای روز تاریک دیگری را به من می دهد

 

و من باز در حسرت شب می مانم

 

و به انتظار می نشینم تا شبی دیگر از راه رسد

 

تا شاید این آرزوی دیرینه من بر آورده شود

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 15:5  توسط رالاس  | 



 سلام ؛

 حال من خوب است

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور،

 که مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند ...

با اين همه اگر عمري باقي بود ،

 طوري از کنار زندگي مي گذرم،

که نه دل کسي در سينه بلرزد،

و نه اين دل نا ماندگار بي درمانم ...

 تا يادم نرفته است بنويسم :

ديشب در حوالي خواب هايم، سال پر باراني بود...

خواب باران و پاييزي نيامده را ديدم،

دعا کردم که بيايي، با من کنار پنجره بماني، باران ببارد،

اما دريغ که رفتن، راز غريب اين زندگيست،

رفتي پيش از آن که باران ببارد ...

مي دانم، دل من هميشه پر از هواي تازه باز نيامدن است!

انگار که تعبير همه رفتن ها، هرگز باز نيامدن است...

 بي پرده بگويمت :

چيزي نمانده است،  !

گونه هايم از گرمي شراب گر گرفته است،

مي خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند،

بي قرارم، مي خواهم بروم، مي خواهم بمانم ؟!

هذيان مي گويم ! نمي دانم...

 

نه عزيزم، نامه ام بايد کوتاه باشد،

ساده باشد، بي کنايه و ابهام،

پس از نو مي نويسم :

سلام ! حال من خوب است،

 

اما....... تو باور نکن......

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 15:41  توسط رالاس  | 



 

اي پيش پرواز كبوتر هاي زخمي

 

باباي مفقود الاثر باباي زخمي

 

دور از تو سهم دختر از اين خانه هم پر

 

پس كي ؟كي از حال و هواي خانه غم پر؟

 

تا ياد دارم برگي از تاريخ بودي

 

يك قاب چوبي روي دست ميخ بودي

 

توي كتابم هر چه بابا اب مي داد

 

مادر نشانم عكس توي قاب مي داد

 

اينجا كنار قاب عكست جان سپردم

 

از بس كه از اين روز ها سركوفت خو ردم

 

من بيست سالم شد هنوزم توي قابي

 

خب يك تكاني لااقل مرد حسابي

 

يك بار هم از گير و دار قاب رد شو

 

از سيم هاي خار دار قاب رد شو

 

بر گرد تنها يك بغل باباي من باش

 

يك بغل تنها بيا و جاي من باش

 

اي دستهايت ارزوي دستهايم

 

ناز و ادايم مانده روي دستهايم

 

شايد تو هم شرمنده ي يك مشت خاكي

 

جا مانده اي در ماجراي بي پلاكي

 

عيبي ندارد خاك هم باشي قبول است

 

يك چفيه و يك ساك هم باشي قبول است

 

تنها تلاشش انتظار است و سكوت است

 

پروانه اي كه توي تار عنكبوت است

 

امشب عروسي مي كنم جاي تو خالي

 

پاي قباله جاي امضاي تو خالي

 

اي عكسهايت روي زخم دل نمك پاش

 

يك بار هم باباي معلوم الاثر باش

 

                                            

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 15:55  توسط رالاس  | 



 

من مرده ام نشان كه زمان ايستاده است

 

و قلب من كه از زربان ايستاده است

 

مانيتور كنار جسد را نگاه كن

 

يك خط سبز از زربان ايستاده است

 

چون لخته اي حقير نشان غمي بزرگ

 

در پيچ و تاب يك شريان ايستاده است

 

من روي تخت نيست ٬من اينجاست ٬ زير سقف

 

چيزي شبيه روح و روان ايستاده است

 

شايد هنوز من بشود زندگي گنم

 

روحم هنوز دل نگران ايستاده است

 

اور‍‍ژانس كو؟اتاق عمل كو؟ پزشك كو؟

 

نفرين به بخت من كه زبان ايستاده است

 

فرياد مي زنم و به جايي نمي رسد

 

فرياد هام توي دهان ايستاده است

 

اشك كسي به خاطر من در نيامده

 

جز اين سرم كه چكه كنان ايستاده است

 

اصلا نيامدند ببينند مرده ام

 

شك الكتريكي شان ايستاده است

 

اي واي دير شد بدنم سرد روي تخت

 

تا سرد خانه تخت روان ايستاده است

 

اقاي روح!وقت خداحافظي رسيد

 

دست جسد به جاي تكان ايستاده است

 

مرگم به رنگ دفتر شعرت غريب بود

 

راوي قلم به دست رمان ايستاده است :

 

يك روز زاده شد و حدودي غزل سرود

 

يادش هميشه در دلمان ايستاده است

 

و قلبش انچنان كه تو گفتي ضعيف نيست

 

از بس كه مي خورد غم نان ايستاده است

 

يك اتفاق ساده و معمولي است اين

 

يك قلب خسته از زربان ايستاده است .

 

                                                          

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 0:22  توسط رالاس  |